راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 23 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 27 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

داستان های رامیلا

     امروز باز رامیلا خانم رو باید ببریم متخصص پوست تا صورتش رو معاینه کنه و نظر قطعی رو بده و اگر هم نیازی به داروی جدید است، داروی جدید رو تجویز کنه . تمام دیشب رامیلا تب کرده و بی تاب بود خیلی بد خوابید شاید هم باید بگم اصلاً نخوابید این سرماخوردگی ( آنفولانزا ) جدید خیلی ناجوره همه رو میاندازه، هر چی هم پزشکان محترم دارو تجویز می کنن فایده ای نداره ( به قول معروف تا دوره اش نگذره رو به بهبودی نمیری) راستش تمام همکارانم گرفتن و تقریباً میشه گفت حدود 2 هفته ای هست که تمام همکارام دارن یکی یکی میگیرن و من هم از اونها گرفتم حالا هم رامیلا خانم گرفته، از اونجایی که رامیلا هم مثل خو...
5 دی 1390

ماجراهای پرنسس کوچولو

    امروز بعد از تفریباً 1 هفته ای به وبلاگ رامیلا یک سری زدم راستش و بخواین خیلی خیلی سرم شلوغه از یک طرف رامیلا با ماجرای سوختگی و درمانش و  سرماخوردگی هاشو ماجراهایی که داره و از طرف دیگه خودم با کار و درس و کار خونه و .... که خودتون بهتر از من میدونید و زکام شدن خودم و دکتر رفتن و اووووووووووووووو سرتون درد نیارم، بعضی وقتها واقعاً سر در گم میشم که باید به کدوم کارم برسم و خیلی خیلی خسته شدم احساس میکنم دیگه نمیکشم و توانایی ندارم دلیل اصلیش هم اینکه مریضیم خیلی اذیتم میکنه و فرصت استراحتم هم کم است به خاطر این همچی خیلی خیلی سخت و طاقت فرسا شده، هر چند این وسط همسر مهربانم هم خیلی کمکم می کنه ولی باز ه...
3 دی 1390

ماجرای رامیلا در تاسوعا و عاشورای سال 90

    بعد از این همه اتفاقی که تو این مدت برامون افتاد البته حتماً یک خیریتی توش بوده بازم خدارو شکر . ماجرا از این قراره که خان دایی و زن دایی بعد از مدتها اومدن و از عید نوروز تا الان اونها رو ندیده بودیم شانس اونها هم که بعد از مدتها اومدن این اتفاق افتاد و حسابی حالمونو گرفت و هیچ هم تو 1 هفته ای که اینجا بودن همدیگه رو ندیدیم و نذری امسالمون هم نرسیدیم راستش من خیلی این ماه دوست دارم و همیشه برام یه جورایی بوده و هست و همیشه حال و هوام تو این ماه خیلی عوض میشه خیلی روز تاسوعا و عاشورا رو دوست دارم و خیلی خیلی تو اون روز خوش میگذره چون ما نذری داریم دور هم جمع میشیم و نذریمونو درست میکنیم ولی امسال متأسفانه قسمت نشد اصلاً...
23 آذر 1390

فرشته ناز مامان

  یه چیزی که خیلی تو این مدت منو اذیت کرد و دلم می سوزوند این که با اینکه سوختگی خیی سوزناک و درد آور است ولی تو این مدت که رامیلا صورتش سوخته بود اصلاً نه گریه میکرد و نه بهونه ای میگرفت و نه اذیت کرد این موضوع بیشتر دلم رو می سوزوند و می شکند، فقط می رفت جلوی آینه می ایستاد و نگاه به خودش می کرد بعد می اومد می گفت مامانم اینجا اوفه شده یعنی فقط فقط به جای سوختگیش اشاره می کرد بعد هم میرفت سراغ بازی کردنش مثل اینکه هیچ اتفاقی نیافتاده، این موضوع بیشتر عذابم می داد البته همینطور هم برای همسرم بود، قربونش برم خیلی صبور و مهربونه خیلی مظلومه . ...
22 آذر 1390

یک مطلب جالب راجب شیر خوردن

یک مورد از کارهای بامزه ای که خالی از لطف نیست که تعریف کنم اونم اینه که رامیلای مامان یه مدتی است حدود 3 تا 4 ماهی شیر خوردنش کم شده و چون به غذا خوردن علاقه داره غذا میخوره و وعده های شیر خوردنش کمتر از همیشه شده و من یکمی نگران این موضوع هستم البته میدونم وقتی نیاز داشته باشه خودش میگه یا میخوره ولی چون هنوز 2 سالش نشده نگران شدم که چرا شیر خوردنش کم شده چون معمولاً بچه ها تا 2 سالگی شیر میخورن، راستی تا یادم نرفته ماجرا از این قرار است که رامیلا خانم وقتی میگه می می یعنی شیر میخوام وقتی شروع به شیر خوردن میکنه چشماشو میبنده و بعد از چند ثانیه دستاشو میزاره روی چشماشو بعد هم میگه تمام شد بعد بلند میشه از این تعجب میکنم که ش...
26 آبان 1390

یادگاریهای قدیم

                                                 دخترکم این عکسایی که ازت گرفتم دوست دارم که بزرگ شدی حتماً ببینی با این لباس خاطر انگیز، این لباسی که تنت است مربوط به خیلی وقت پیش است یعنی زمانی که من هم سن و سال تو بودم .                            روز چهارشنبه وقتی از ...
26 آبان 1390

پیک نیک

    جاتون واقعاً خالی، دیروز که تعطیل بود یعنی روز سه شنبه که عید بود ما از فرصت استفاده کردیم هوا هم خیلی خوب بود با آنا و دایی آرش رفتیم پیک نیک و ناهارمون رو بیرون توی فضای آزاد خوردیم داستان از این قرار بود من و بابا اتا و رامیلا خانم دوشنبه شب چون می دونستیم فرداش تعطیله تا دیر وقت بیدار بودیم تلویزیون نگاه کردیم ، البته بابا اتا چون فرداش باید می رفت سرکار زودتر از ما خوابید ما هم هول و هوش ساعت 3:30 صبح بود که دیگه خوابیدیم فردای اون روز که سه شنبه روز تعطیل باشه تا ساعت 10:30 خواب بودیم بعد بابا اتا زنگ زد و حال و احوالمونو پرسید و پیشنهاد داد که برای ناهار بریم بیرون ما هم که از ...
26 آبان 1390